دسته‌ها
اشعار

*مناظره دو شلوار*

دو تا شلوار توی یک خشکشویی/
شبی کردند باهم گفت وگویی

یکی از آن دو خیلی شیک تر بود/
کمی از آن یکی باریکتر بود

دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت/
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود/
از آن اجناس شیک ” لندنی” بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت/
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود‌/
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود/
هم از بالا ، هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار/
به زحمت می شد او را گفت ، شلوار

گذشتِ روزها ، بی ارزشش کرد/
تلاش و کارو زحمت ، نخکشش کرد

پس از یک شست وشو با خوب رویی/
نشسته گوشه ای از خشکشویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا/
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر/
به او می گفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم/
کنار جنسهای شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه/
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه در مکانی لوکس بودم /
کنار جنس هایی لوکس بودم

کنار کفشهای چرم اعلا/
و کت هایی به قیمت های بالا

پس از یک دوره ی چشم انتظاری/
رسید از راه مرد پولداری

تراولهایی از جیبش درآوُرد/
مرا فوری خرید و باخودش بُرد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم/
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم/
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا/
گرانقیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول/
تراولهای رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم/
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم/
همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری/
که روی زانویت هم وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزُرد/
ولی پیش رقیبش کم نیاوُرد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا/
لباس گُنده های ” رده بالا “

منم مثل تو شلوارم برادر/
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده/
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز/
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم/
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم/
و نه پولی را ز حق الناس خوردم

خدارا شکر اربابم شرف داشت/
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود/
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوشرویی رفاقت کرد با من/
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه ومعصیت کرد/
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا/
نژاد پاک انسانهای والا

معلم در صف آزادگان است/
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند/
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر از تنهایی بپوسم/
به جز پای معلم را نبوسم…

برگرفته از کانال سیمای بهاباد به نام شاعر اشاره ای نشده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.