درسنگرنگهبانی نشسته بودیم علی اصغر رو به دشمن بر سطح آب خیره شده بود و من رو به بدنه ی خاکریز کار آسانی داشتم ایست اسم شب ولی در دل شب همه خودی نیستند و من هم تجربه کافی ندارم از دور فردی نمایان شد قیافه چهارشانه خدای من این مرد با عراقی ها مونمی زند ایست توجّه نکرد دوباره ایست توجّه نکرد دستم روی ماشه بود اسم شب جواب نداد شلیک کردم تیری نزد خدایا این اسلحه که سالم است چرا شلیک نمی کند دیگر دیرشده بود نارنجکی بسویم پرتاب کرد خود را بر روی زمین انداختم هرچه صبر کردم منفجر نشد ناگهان دیدم محسن می گوید برخیز کلوخ که منفجر نمی شود از خوشحالی که او را نکشته بودم بغل کرده به تمام سر و صورتش بوسه زدم گفتم چرا اسلحه شلیک نکرد گفت برای اینکه درحالت ضامن است چند روزی بود که قرآن یادش می دادم یک روز عراقی ها هرچه داشتند بر روی خاکریز خالی کردند آرام که شد شنیدم محسن شهید شده است خداوند او وتمام شهدا را با شهدای کربلا محشورکناد

--------------------

صندوق صدقات

از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدم کتبی را که به دفتر امانات داده بودم تحویل گرفتم و به راه افتادم البته جمعیّت موج می زد وتاکسی گیر نمی آمد مجبور شدم چند میدان دیگر بروم درد کمر امانم را بریده بود ایستادم تا شاید تاکسی بیاید امّا خبری نبود که نبود صندوق صدقات

مرا به خود جلب کرد پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا چند میدان برد وپیاده کرد باز هرچه  صبر  کردم تاکسی نیامد دوباره  پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا به میدان قائم عج برد این بار حساب کار دستم آمده بود  مسیر خیلی طولانی تر بود، صد تومان نذرش کردم همان لحظه اتوبوس پیدا شد و به اندازه یک نفر جای خالی داشت وقتی یزد پیاده شدم نه پولی داشتم ونه صندوقی دیدم ولی تاکسی پیدا شد  راننده گفت به منزل که رسیدی وجه آن را بپرداز

-----------------
درسنگر نشسته بود که خمپاره ای بسویش می آید و او را زخمی می کند فرمانده به غلامرضا می گوید او را به عقب ببر و ... مادر صدها کیلومتر از او فاصله دارد دامادش را فرامی خواند زن عمو چه شده نمی دانم ولی اتّفاقی افتاده است باید خبری از او بگیری چشم ولی چند روزی طول می کشد خوب است به پسرخاله زنگ بزنیم پیگیر شود هنوز چند روزی از انتقال به بیمارستان پورسینای رشت نگذشته که پرستار صدایش می زند برو گوشی را بردار باتو کار دارد مادر صدایش راکه می شنود کمی آرام می گیرد ده روز می گذرد و او مرخّص می شود از راه که می رسد برایش گوسفندی قربانی می کنند و مادر خوابش را تعریف می کند پیراهن آبی به تن کرده بودی و ... فهمیدم زخمی شده ای خدا را شکر که زنده ای او می گوید اگر غلامرضا مرا به عقب نبرده بود معلوم نبود که زنده بمانم خدایا هرکجاهست در پناه خودت محافظت بفرما